نرگس هر روز در کنار آبگير مي آمد و به روي آن خم مي شد، تا زيبايي خود را بنگرد.
روزي چنان شيفته ي زيبايي خود شده بود که در آبگير افتاد و غرق شد.
پريان جنگل پس از مرگ نرگس سراغ آبگير رفتند و ديدند که آب گوارايش تبديل به اشک شور چشم شده است.
از او پرسيدند: "چرا گريه مي کني؟" پاسخ داد براي نرگس.
پريان گفتند همه ي ما سايه به سايه ي نرگس حرکت مي کرديم، اما تو تنها کسي بودي که مي توانستي به زيبايي نرگس خيره شوي.
آبگير پاسخ داد مگر نرگس زيبا بود؟!!
پريان با تعجب پاسخ دادند مگر تو نمي داني که نرگس هر روز براي ديدن زيبايي خودش به روي تو خم مي شد.؟
آبگير پاسخ داد من به زيبايي نرگس توجه نکردم ولي هر وقت او روي من خم مي شد، . . .
من زيبايي خود را درون اعماق چشمانش مي ديدم.
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد
بهت چی گفت ؟ . . . . .
جایی که میری مردمی داره
که می شکننت . . . نکنه غصه بخوری من همه جا
باهاتم تو تنها نیستی.
توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،
قلب میذارم که جا بدی،
اشک میدم که همراهیت کنه،
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم.....
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

ادامه مطلب

هي فرياد بزني و هيچ کس نشنوه
در حال پرپر شدن باشي و هيچ کس نبينه
بگي مشکل دارم و هيچکس درک نکنه
مثل يه ميخ باشي و بي گناه زير چکش له بشي
چقدر سخته ببيني عمرت داره ميره و هنوز هيچ کار مهمي تو زندگيت نکردي
چقدر سخته ببيني کساني که يه عمر دورت بودن حالا که بهشون احتياج داري دورتو خالي ميکنن
چقدر سخته که ميبيني داري نابود ميشي و هيچ کاري نميتوني بکني
چقدر سخته که ببيني همه چشماشونو رو تو ميبندن چون ديگه بدردشون نميخوري
چقدر سخته که ميبيني جووني و همه فقط مي خوان تا اونجاييکه جون داري ازت بيگاري بکشن
چقدر سخته بين کساني زندگي کني که نه تو رو ميبينن و نه صداتو ميشنون
چقدر سخته همه اينا رو ببيني و بعد همه هي ميگن که ميخوان کمکت کن ولي هيچ کاري نميکنن
سخت تر از همه اينا اينه که ميبيني هيچ وقت رو کمک کسي حساب نکردي و رو پاي خودت ايستادي. حالا که به اين روز افتادي همه تنهات ميذارن
به سخنان زن تنها ان گاه گوش کنید که به شما می نگرد نه هنگامی که با شما سخن می گوید
اما اینو می دونم که هر وقت دلم میگره کنارمی
خوابیدی بدونه لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانونه جنگل و زیره پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو توی جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
_دوست داشتم دوست دارم دوست خواهم داشت
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از ارزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به ابی ها دل خواهم بست
نه به دریا_پریانی که سر از اب به در می ارند
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
((دور باید شد دور))
مراقب افکارت باش که آنها به گفتار تبديل مي شوند مراقب گفتارت باش که آنها به کردار تبديل مي شوند مراقب کردارت باش که آنها به عادت تبديل مي شوند مراقب عادتت باش که آنها به شخصيت تبديل مي شوند مراقب شخصيتت باش که آنها به سرنوشت تبديل مي شوند..... ![]()

راستی این عکس هارو از سایت جادوگران کپی کردم
هر کسی به هری علاقه داره بره یه سری به این سایت بزنه


بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم
شدم آن User ديوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد
Ding صد پنجره پيچيد
شکلکی زرد بخنديد
يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم
Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به يک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آريا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين Room نظر کن
Chat آئينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم
باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم
..........
Room ی از پايه فرو ريخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
..........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم
five-year-old:"why does it rain daddy?" dad:"to make the flowers grow
and the grass and the trees"-child:so why does
it rain on the side-walk?
why
بچه پنج ساله:((بابا چرا باران مي بارد؟))
بابا:((براي اين كه گل ها چمن ها و درخت هابرويند!))
بچه:((پس چرا روي پياده رو مي بارد؟))![]()
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد تمام
دنيايي






